نوشتن ...

خرید بک لینک
امروز از بلاک درآوردمت.دلم برای تو تنگ شده، بعد از این یک سال و نیمی که هیچ حرفی نزدهایم...دلم برای حرف زدن با تو، سوال کردنهای تو و گوش دادنت به تحلیلهای من تنگ شده. که در سکوت نگاهم کنی، اخم کنی و هر از گاهی هم لبخندی بزنی.اما نگران نباش… من آنقدرها هم خودخواه نیستم که به سراغت بیایم.میدانم از احوال ناخوشم است که تو را طلب میکنم.دلم میخواهد همه چیز را به تو بگویم.مغزم دارد منفجر میشود، توی خودم جمع نمیشوم. این بهت و درد را همهجا میبرم. ثانیهای رهایم نمیکند.روز و شبم اوست. لحظه لحظهام اوست.توی جلسه، توی اتوبوس، توی خیابان اوست. کنار گلها، کنار گاز، روی مبل اوست. روی پوستم، توی تخت اوست. تسخیرم کرده.دوستش دارم و دوستنش ندارم. همهی غلطها درست به نظر میآیند و همهی درستها غلط. انگار دیگر نه راه پس مانده و نه راه پیش...گیر کردهام پیش خودم. بیشتر از همیشه گیر کردهام. اما تو نیستی.در خیالم همهاش را به تو گفتهام. توی همان کافهای که بار اول بیرون از مکان همیشگی دیدمت، در کاخ نیاوران.تو همیشه جایگاه شنیدن بودی. جایگاهی که فقط مال تو است انگار. هیچکس مثل تو آن را خوب بلد نیست.با دقت نگاه خیرهات را میدوزی به من و همیشه چرت و پرتهایم را جدی میگیری. همهاش یادت میماند. من یادم میرود که چه گفتهام، اما توی لعنتی همه چیز را به یاد داری. حرفهای ۶ ماه پیشم را میگیری و میگذاری کنار حرفهای یک ماه پیشم که تناقضگویی هایم را نشانم دهی.من اما همیشه آدم کوری بودم برای تو. من هیچوقت نبودم برای تو. هنوز هم نمیفهمم در من چه میدیدی که همهجا با منی که پیوسته در حال فرار بودم  میآمدی.میدانم اگر بگویم میشکنی.من نوشتن ......

ما را در سایت نوشتن ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 3:35

آدمی در آیینهای که دیگری در مقابلش میگیرد زنده است. جانهای به همپیوستهای که زنجیرهی حیات هماند. حتی اگر دور. حتی اگر دیر. نوشتن ......

ما را در سایت نوشتن ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 3:35

صفحه بندی